خرید بک لینک
برباد رفته!!¡!¡!¡!در زندگی از تصور "مصیبت"های بی‌شماری "رنج"بردم که هرگز اتفاق نیفتاد!¡!¡!¡!"تظاهر به شاد بودن، غم انگیزترین شکل اندوه است.""تظاهر به شاد بودن، غم انگیزترین شکل اندوه است."همین را برایت نوشتم و گذاشتم در یک پاکت سفید. یک روز شهامت می کنم و برایت می فرستمش، تا بخوانی و بدانی هیچ تنها نمانده ای و هر زخمی لااقل دو نفر را پیر کرده است.حالا باز در تمام عکسهایت بخند، در تمام فیلم هایت برقص، و برای مردم اطرافت از دنیای رنگی دلربای خواستنی خودت بنویس. هر ادایی دلت خواست در بیاور، فقط از

برچسب: نویسنده: پرنیا نیکنام تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 5:06

برباد رفته!!¡!¡!¡!در زندگی از تصور "مصیبت"های بی‌شماری "رنج"بردم که هرگز اتفاق نیفتاد!¡!¡!¡!این کلمات برای توست؛ که خواهی پرسیدی یعنی واقعا هیچکس.......ما هیچ‌وقت از آن‌ها حرف نمی‌زنیم، از آن‌ها که از انسان و علاقه و رابطه ناامیدمان کردند. حرف نمی‌زنیم، چون هم توضیح‌دادن بیهوده به نظر می‌رسد و هم انگ‌های بسیار در راه است. خاصه اگر مرد باشی..."از تنهایی لذت می‌برم." اجازه بدهید بگویم این شکل خوشایند و انسانی‌تر شده‌ی این حس است: "جان دوباره مأیوس‌شدن از آدم‌های اشتباهی را ندارم." مگر چندبار می‌تو

برچسب: نویسنده: پرنیا نیکنام تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 5:06

برباد رفته!

!¡!¡!¡!در زندگی از تصور "مصیبت"های بی‌شماری "رنج"بردم که هرگز اتفاق نیفتاد!¡!¡!¡!

لاو

او که رفته، تکه‌ای از تو را برای همیشه با خود برده. و این دردی نیست که پایانی یا تسکینی داشته‌باشد. تنها یاد می‌گیری با نقصت کنار بیایی، مثل مردی که بالاخره یاد می گیرد با یک‌دست رانندگی کند...

برچسب: نویسنده: پرنیا نیکنام تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 5:06

برباد رفته!!¡!¡!¡!در زندگی از تصور "مصیبت"های بی‌شماری "رنج"بردم که هرگز اتفاق نیفتاد!¡!¡!¡!کاش عاشقت نبودم...کاش عاشقت نبودمتا این صدا که در گلویم خفه می‌شود، هرگز شکل نمی‌گرفت.کاش چشم‌هایم راهت را دنبال نمی‌کرد،تا این همه خاطره، پشت پلک‌هایم خانه نکنند.کاش عاشقت نبودم...تا باد سرد پاییز، تنها یک باد باشد،نه پیام‌آور روزهایی که دست‌هایت را در دستانم قفل می‌کردی.کاش عاشقت نبودم...تا این سکوت، فقط سکوت باشد،نه فریادی بی‌صدا که هر شب در دیوارهای تنهایی‌ام می‌پیچد.اما حالا...حالا که تو رفته‌ای و من

برچسب: نویسنده: پرنیا نیکنام تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 5:06

برباد رفته!!¡!¡!¡!در زندگی از تصور "مصیبت"های بی‌شماری "رنج"بردم که هرگز اتفاق نیفتاد!¡!¡!¡!11:11«می‌دانی، گاهی اوقات آدم کلمه‌ای پیدا نمی‌کند که تمام وزن دلش را تحمل کند.اما اگر بخواهم صادق باشم – از همان لحظه‌ای که تو آمدی، زمان برایم شکل دیگری گرفت.نه فقط ساعت ۱۱:۱۱… هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، انگار یادآور نگاهی است که هنوز در چشمانم جا مانده، یا لبخندی که هوای وجودم را عوض کرد.گاهی فکر می‌کنم عشق یعنی همین:یعنی بودن در میان شلوغی دنیا و ناگهان آرام گرفتن با یاد تو.یعنی حتی وقتی کنار هم نیستیم،

برچسب: نویسنده: پرنیا نیکنام تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 5:06

صفحه بندی